جنون قانونی
کلمات را به خطر می اندازی
وقتی حرف نمیزنی
سکوت میکنی و
از دستهای من حرف میکشی
این اعترافات زیر شکنجه است!
واین همه کاغذ
نتیجۀ سکوت بی رویۀ توست
نه پیغام بلوغ یک شاعر نابغه
قانونا جنون گرفته ام
و مجوز این جنون را
جدال ساکت تو باکلمات
صادر کرده!
در آخرین دفاعیات
در دیوان عالی حافظ
فالی از دیوانگی های من بگیر
کلام من
وکالت تمام روزهای تو را
به عهده میگیرد(ساناز زارع ثانی - آیین رازها )
شعری برای کودک کوچکم
زمان را بسته ای پشت اسب پلاستیکی ات
و میکشی به دنبال هجاهای کوتاه خنده هات
و من
آغشته به سایه ات
زیر تکبر عقربه ها
با ساعتها کلنجار می روم
گاهی می ایستی
و خیره میشوی به نیمکره های چشم من
که در مدار آفتاب می چرخند
و من
تجربۀ چشم های تو را
در شعرهایم نقاشی میکنم
هر روز
همچون گنجشگکان مادر
در دهانت آواز می گذارم
و زبان مُرس ِ کفشهای زنانه را یادت می دهم
تا در مسیر مرموز هوسهایم
حرکت پاهای مرا پیش بینی کنی
بزرگتر که شدی
اشتهای باریک یک روزنه را برای نور
می فهمی
و تمام سلولهایت را
می بخشی به بیماران تک سلولی
مثل خود من
که سی پاره های هستی ام را
سی سال تمام
به کارتون خوابهای ِ کنار روسپی خانه ها بخشیدم
میتوانی از این هم بزرگتر شوی
و پایت را از گلیم این کاغذها فراتر بگذاری
و از روبرو تماشایم کنی
که چگونه با گلایه هایی که صورتشان را به پنجره چسبانده اند
حرف میزنم !
بیرون ازکادر این کاغذها
زنان گرسنه ای شیرهایشان را
دریخچالهای ساید بای ساید فریز میکنند
و مردان آشفته ، معشوقه هایشان را می جوند
و روی تفالۀ زنهایشان
مرثیه می خوانند
بیرون ازکادر این کاغذها
فانوسهای دریایی
به احترام قربانیان دریا
تا ابد سکوت کرده اند
و بومیان ساحلی
از شنیدن حباب ماهی ها
دلزده شده اند
بیرون از کادر این کاغذها
لاشخورهای حامله
ویار دندانهای شیری کهکشان را دارند
و آسمان را چنان دریده اند
که هر روز ستاره ای روی زمین می افتد
و مردمِ شاغل ِ بی تفاوت
با ماشینهایشان از روی ستاره ها رد میشوند
بیرون از کادر این کاغذها
جنگ جهانی سردی
همه را کبود کرده
و قرار است به خاطر صلح جهانی
کودکان بیشماری زاده شوند
تا سوزانده شوند
قرار است تمام بزرگترهای دنیا
در این جشن سرمایه گذاری کنند!
حالا انتخاب با توست!
می توانی از حقیقت این کاغذ هم بیرون بزنی
و آغوشم را از تنت پر کنی
و برای " پری کوچک غمگینی "
که سرطان کابوس گرفته
نی لبک بنوازی
.
.
.
بعدها می توانی زندگیت را با این شعر
شروع کنی :
پدرت مردی بود " که هرگز زاده نشد "
و تو شاید
خیالی بودی در سبدی روی نیل
یا جنازه ای روی صلیب
و مادرت
مریم فاحشه ای بود
که باتمام خدایان یونان
معاشقه میکرد....
فایل صوتی شعر در یوتیوب:
http://www.youtube.com/watch?v=SNblmv68BB0
صدای فروغ در "خانه سیاه است"
نام تو را ای متعال خواهم سرایید...
نام تو را ای متعال خواهم سرایید
نام تو را با عود ده تار خواهم سرایید
زیرا که به شکلی مهیب وعجیب ساخته شده ام
استخوانهایم از تو پنهان نبود
وقتی که درنهان به وجود می آمدم
و در اسفل زمین نقش بندی می گشتم
در دفتر تو همه گی اعضای من نوشته شده
و چشمان تو ای متعال
جنین مرا دیده است
چشمان تو
جنین مرا دیده است !
گفتم کاش مرا بالها مثل کبوتر می بود...
گفتم کاش مرا بالها مثل کبوتر می بود
تا پرواز کرده راحتی می یافتم
هر آینه به جایی دور می رفتم
و در صحرا ماوا می گزیدم
می شتافتم به سوی پناهگاهی از باد تند و طوفان شدید
زیرا که در زمین مشقت و شرارت دیده ام
مرا بادۀ سرگردانی نوشانده ای ...
دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است
از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم ؟!
اگر بالهای باد سحر را بگیرم و در اقصی دریا ساکن شوم
در آنجا نیز سنگینی دست تو بر من است
مرا بادۀ سرگردانی نوشانده ای
چه مهیب است کارهای تو !
چه مهیب است کارهای تو !
به یاد آور که زندگی من باد است...
از تلخی روح خود سخن میرانم
از تلخی روح خود سخن میرانم
هنگامی که خاموش بودم
جانم پوسیده میشد از نعره ای که تمامی روز میزدم
به یاد آور که زندگی من باد است
مانند مرغ سقای صحرا و بوم خرابه ها گریده ام
و چون گنجشک بر پشت بام منفرد نشسته ام
مثل آب ریخته شده ام
و بر مژگانم سایۀ موت است
بر مژگانم سایۀ موت است.
مرا ترک کن
مرا ترک کن
زیرا روزهایم نفسی ست
مرا ترک کن پیش از آنکه به جایی روم که از آن برگشتن نیست
به سرزمین تاریکی ِ غلیظ
آه ای خداوند
جان فاختۀ خود را به جانور وحشی مسپار!
خوشا به حال دروگرانی که اکنون کشت را جمع می کنند....
به یاد آور که زندگی من باد است
و ایام بطالت را نصیب من کرده ای
و در گرداگردم آواز شادمانی و صدای آسیاب و روشنایی چراغ نابود شده است
خوشا به حال دروگرانی که اکنون کشت را جمع می کنند
و دستهای ایشان سنبله ها را می چیند
و تو ای فراموش شدۀ روزها که خویشتن را به قرمز ملبس می سازی ....
بیایید به آواز کسی که در بیابان بی راه می خواند
گوش دهید
به آواز کسی که آه می کشد و دستهای خود را دراز کرده می گوید:
وای بر من
زیرا که جان من به سبب جراجاتم در من بیهوش شده است !
و تو ای فراموش شدۀ روزها
که خویشتن را به قرمز ملبس می سازی
و به زیورهای زر می آرایی
و چشمان خود را به سرمه جلا میدهی
به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده ای
به سبب آوازی در بیابان بی راه
و یارانت که تو را خوار شمرده اند
* آیه هایی برگرفته از عهد عتیق ، مشخصا از مزامیر داوود ، کتاب اشعیا ، ارمیا و کتاب ایوب
روزی که زبان باز کردم
پرنده ای از گلویم پرید و ساعتها خواند ...
تو را نخواهم زایید
تا پدرت را به خدایی قبول کنم !
آسمان به زمین میرسد
اگر من به تو برسم!
نیمۀ دیگر من زنیست که به دنبال نیمۀ دیگرش میگردد...
تو کاملن آزادی!
یا بامن زندگی کن
یا بگذار من با تو زندگی کنم
من سالهاست درگاه خانه ام را
پنبه دانه کاشته ام
نفرین کیست که شترها را از وسوسۀ راه برمیگرداند؟!
سفارش داده ام پیراهنی برایم بدوزند با این مشخصات :
آستین کوتاه
با گلهای پونه !
من ازپیراهن های سیاه و سفید می ترسم!
در من خدایی بچه کرده
شبیه کرمی درون کعبه !
کلام زاییده طبیعی اندیشه است . من با سزارین مخالفم.
مادرم می گوید که وقتی همسن من بوده دو بچه داشته که یکی من بودم .
به این فکر میکنم که من وقتی همسن مادرم بودم هر دو را سقط کردم.
پدرم داستانویس مشکوکیست . هنوز هیچ کتابی را از او نخوانده ام !
هزار پا از اول هزار پا داشت وانسان دوپایی بود که بعدن هزار رو شد .
من شوهر سابقی دارم که در ایران سابقه کیفری محسوب می شود .
< = >
کم تر از تو نیستم . برابرت هم نیستم . بیشتر هم نه !
یا تو عددی نیستی
یا من
بیا روی هم حساب نکنیم !
دوست داشتم زن برادرم شوم تا مادرم مهربانترین مادر شوهر دنیا باشد و شوهرم هدیه ای از صمیم قلب برای مادرزنش بگیرد.
مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند
و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند.
هر چقدر هم که حاشیه بروی باز کم می آوری .
وقتی تمامی کبَکها مشغول قِر دادن روی سن باشند
طبیعی است که هیئت ژوری پر از کلاغ می شود .
در کاسۀ چشمهای تو اناری ترکیده است.
گریه که می کنی
من از گونه هایت یاقوت می چینم.
چیست آن ؟
من یک کتاب دارم
در کتابم چند شعر نوشته شده
درهر شعر مردی زندگی میکند
در هر مرد چند زن
حالا پیدا کن پرتقال فروش را در شعری که برای تو نوشته ام !
غریزۀ مرموز
ارضایت میکنم
تکراری میشوی!
سرکوبت می کنم
وحشی می شوی!
غریزه ای هستی مرموز
در تمایل من به زن شدن
در نگاه تو رفتاری است
که به من سلام میدهد !
دلتنگی
دلم را می گیری
وقتی دوستت ندارم
سردا
اگر گرم به گرما ربط دارد
و سرد به سردا
پس این سرمای نامعلوم از کجا می وزد ؟
حضور
حتی کنار نامت شاعر می شوم !
دایرۀ زن
شکل هندسی من خطیست که دور خودش می پیچد تا دایره شود
در زنانه گی من شعاع آفتاب تخم ریزی میکند !
جیرینگ....
زندگیم شراب شده
به سراب می کوبم و سرمی کشم !


